تبلیغات
سایه ای در بعد از ظهر پاییزی

به نام خدا

سایه ای در بعد از ظهر پاییزی
امروز   به وبلاگ  سایه ای در بعد از ظهر پاییزی  خوش آمدید


¿سلام
سه شنبه 13 فروردین 1387
سلام دوستان من نیز به بلاگفایی ها پیوستم. به من سر بزنید. shantia83.blogfa.com --

نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین 1387 و ساعت 01:04 ق.ظ توسط : شنتیا
ویرایش شده در سه شنبه 13 فروردین 1387 و ساعت 01:04 ق.ظ


¿
یکشنبه 26 اسفند 1386
لحظه دیدار نزدیک است . باز من دیوانه ام، مستم . باز می لرزد، دلم، دستم . باز گویی در جهان دیگری هستم . های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ ! های ! نپریشی صفای زلفم را، دست! آبرویم را نریزی، دل ! - ای نخورده مست - لحظه دیدار نزدیک است .مهدی اخوان ثالث (م-امید )

نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند 1386 و ساعت 02:03 ق.ظ توسط : شنتیا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿من برگشتم.
یکشنبه 5 اسفند 1386
وقتی خیال می کنی که برخی آدمها پاکترین اند و بعد متوجه می شی که ناپاک ترین خودشونن و به همه بی اعتماد می شی!!! وقتی خیال می کنی که دروغ مرده ، اما می فهمی اگه دروغ تو جامعه نباشه کلاهت پس معرکس!!! وقتی خیال می کنی که همه خوبن مگه اینکه خلافش ثابت بشه ، بعدش می فهمی همه ریا کارن و به این نتیجه می رسی که همه بد هستن مگه اینکه خلافش ثابت بشه!!! وقتی خیال می کنی که دنیا جای خوبیه واسه به دنیا اومدن ، اما بعد می فهمی که آدما ایقدر سیاهش کردن که دیگه هر کسی ممکنه این جمله رو به زبون بیاره : ((نمی خواستم به دنیا بیام!!!)) وقتی خیال می کنی که ای کاش همه چیز خیال بود و کاش جای واقعیت و خیال برای همیشه عوض می شد اما می فهمی که واقعییات تلخ تر از اون چیزیه که تو تصورش رو داری!!! اونوقته می فهمی که: ای وای من چقدر ساده بودم ، دلم چقدر آبی بود و صاف و زلال و چقدر دل خجسته ای داشتم!!! باز اون وقته دلم واسه خودم و تو و خدا می سوزه. واسه ی خودم و تو که از صاف بودنمون سوء استفاده می کنن و واسه خدای زیبایمان به خاطر اینکه با به دنیا اومدن هر کودکی نشون میده که هنوز هم به انسان امیدواره!!! من بازم برگشتم. تو این دنیا فقط باید به خدای زیبامون اعتماد کنیم و بس!!!

نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند 1386 و ساعت 02:02 ق.ظ توسط : شنتیا
ویرایش شده در یکشنبه 5 اسفند 1386 و ساعت 02:02 ق.ظ


¿دیشب بد جور دلم گرفت!!!!
شنبه 26 آبان 1386

سلام دوستان عزیز

۷۵ روز تا آزادیم باقی است.

هنوز در تهرانم اما دلم برای شیراز و اهواز لک زده. بیشتر برای اهواز.

اهواز اهواز اهواز....

دلم برای خودم هم تنگ شده. برای همان شنتیای قدیمی.برای شب تا صبح وبلاگ خواندن!

تا دیشب فکر میکردم که که چه پاییز (پادشاه فصل ها) در تهران غم انگیز شده است و دیگر مثل پاییز دوران کودکیم در شمیران نو و جنگل لوایزان نیست و مثل پاییز اهواز و شیراز مرا به اوج نمی برد. دلم بد جور گرفت.

درس را بی خیال شدم.شال و کلاه کردم و از خوابگاه زدم به خیابان. خیابان قدس خیلی دلگیر بود. صدای آب جوی در آن که همیشه مرا طراوت می بخشید اینبار روی اعصابم می رفت. هوا کمی سرد نیز بود.

به بلوار کشاورز رسیدم. وای این بلوار که من نامش را بلوار خاکستری نهاده بودم و همه چیز در آن همیشه کدر بود نیز مثل من دلتنگ بود. با خود گفتم تو دیگر چرا!!! تو که همیشه خاکستری هستی چطور به روشنی به من دلتنگیت را نشان می دهی؟!!!

شروع کردم از وسط بلوار حرکت کردن.

با خودم فکر می کردم خدایا این چه حسی است؟!!!

چرا؟ هیچوقت اینقدر دلتنگ نبوده ام.

این اولین باری هم نبود که اینقدر از دلبستگی هایم دور باشم و به نوعی عادت داشتم اما ایندفه فرق می کرد. تا آخر بلوار رفتم. چراغانی در آن نیز دلگیر بود.

دوست داشتم کسی پیدا می شد و کمی دلداریم می داد بی آنکه بپرسد که چه مرگت است چون خودم هم نمی دانستم!!!

پیر مردی دیدم که کارتون هایش را دارد برای خواب روی صندلی وسط بلوار آماده می کند! بدون دلبستگی به هیچ چیز و دلتنگی برای کسانی که منتظرش باشند!

به ناگاه مثل اینکه متحول شده باشم با خودم گفتم خدایا سپاس که به من دلبستگی دادی. دلبستگی به من امید میدهد که سختی ها را پشت سر بگذارم و امید داشته باشم و دیگر هم منتظر کسی نماندم که دلداریم دهد. در پایان بلوار به این نتیجه رسیدم که :

نه از آغاز چنین رسمی بود

نه به فرجام چنان خواهد شد

که کسی جز تو تورا در یابد

دست تنهایی خود را تو بگیر

و از آیینه بپرس

منزل روشن خورشید کجاست...

پس باز هم امید آخرین سلاح این روزهاست.

شاد شدم به آینده. از ولی عصر ماشین گرفتم برای انقلاب.

سر ۱۶ آذر پیاده شدم و با نشاطی وصف ناشدنی تا خوابگاه دویدم و در راه با خود زمزمه می کردم که پاییز در تهران نیز مرا به اوج می رساند و زیباست.

نوشته شده در شنبه 26 آبان 1386 و ساعت 01:11 ق.ظ توسط : شنتیا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿سکوت
دوشنبه 21 آبان 1386

سکوت سرشار از ناگفته هاست....

نوشته شده در دوشنبه 21 آبان 1386 و ساعت 10:11 ق.ظ توسط : شنتیا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿روز میلاد
دوشنبه 30 مهر 1386

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست ... روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من ... در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست ... نیزه بر بادنشسته ات و سپر یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود ... پس چرا گشته شبانه دربه در یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم ... قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید ... کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست؟

تو که خودسوزی هر شبپره را می فهمی ... باورت نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری به دلت ... آن چنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست

یادت نیست.....

سلام به دوستان عزیز تر از جانم.

دلم برای همه تان تنگ شده . برای همه..

به شرایط جدیدم عادت کردم و همینطور به ....

درسا هم خوب پیش میره.

شرمندم که دیر به دیر می نویسم و دیر به دیر بهتون سر میزنم.

عذر منو پذیرا باشید. کمی از بار درسیم که کمتر شد بازهم سرتونو به قول یکی از دوستان خوبم که نمیشناسمش با چرت گویی هام به درد میارم!!!

دلم برای تمام دوستانی که از وبلاگها و نوشته های زیباشون لذت می بردم تنگ شده خصوصا برای راز شمع علا جان و مریمی که همیشه ساده میبازد و بقیه دوستان.

بازم بهم سر بزنید.

سعی میکنم بیشتر بنویسم چون ناگفته زیاد دارم.

راستی این شعر رو هم به مناسبت بزرگترین اشتباه خلقت  و تکامل بشری نوشتم یعنی اولین روز از ۲۵ سالگیم و این شعر خطاب به خودمه و اگه اشتباه نکنم مال شهیار قنبریه.

امیدوارم همه تان شاد باشید همیشه.

نوشته شده در دوشنبه 30 مهر 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : شنتیا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿منتظر قطار بعدی هستم...
شنبه 24 شهریور 1386

------------------------------------

ساعت ۲:۳۰ دقیقه شب:

هوا سرد بود اما صاف و بدون ابر. برف همه جا را سپید پوش کرده بود. مه رقیقی در ایستگاه بود که سنگینی اش نفسهایم را به شماره می انداخت. با آنکه یک پولیور و یک سویی شرت بر تن داشتم باز هم از سرما می لرزیدم. گاهی فکر می کردم  خونسردم که این همه بدنم یخ زده است.  با زور شایانی که قلبم تلمبه وار وارد می کرد؛رگهایم خونهای یخ زده را جا به جا می کردند. تنها گردنم داغ بود. امید داشتم که قطار هر چه زودتر به ایستگاه برسد و از این تاریکی و سرمای هوای ایستگاه نجات پیدا کنم. صدای چند سگ می آمد. از بچگی به خاطر داشتم که اگر گوشم را بر روی ریل بگذارم و صدای لرزش خفیفی بشنوم نشانگر آن است که قطار نزدیک است. اما هیچ صدایی...

باز در روی نیمکت چوبی؛ در کنار کوله پشتی و ساکم قرار گرفتم.

خوابم می آمد و سردم بود.

ایستگاه بین دو تونل قرار داشت و شبش همچون ظلمات آخر دنیا بود و وحشتناک؛ اما یک امیدواری عجیبی همچون سوزش سرمای لطیف شب یلدا در خود احساس می کردم؛ همچون زیبایی بخار هوای بازدم دهان در سرمای زمستان که نوید گرمای درونی بدن را می داد...

صدای جغدی آمد. بلند شدم و بالای سقف شیروانی ایستگاه را نگاه کردم. وای چه خوب؛ خودش بود. همانی که میگویند شوم است؛ اما مرا از تنهایی نجات داده بود. از نگاه به او لذت می بردم. در نور کم چراغهای ایستگاه و نور مهتاب خوب می دیدمش. دور چشمانش سفید و بدنش دورگه قهوه ای و مشکی! وای چه ترکیب رنگ رویایی ای بود. تا نگاهش به من افتاد خشکش زد. در حال نظاره  کردن همدیگر بودیم. احتمالا او هم از ترکیب رنگ لباسهایم خوشش آمده بود. پولیور کالباسی رنگ و سویی شرت کرم قهوه ای و شلوار جین زغالی! در همین حین که محو تماشای هم بودیم تکه برفی از روی درخت چسبیده به اتاق ایستگاه که شاخه هایش تا روی شیروانی اتاق آمده بود؛و از روی برگهایش غلتید و غلتید و کنار جغد افتاد و بزم رنگهایمان را بهم ریخت؛ جغد پرید و رفت!!!

بازهم تنها شدم. نشستم  روی نیمکت. خواستم خودم را با کتابهایم سر گرم کنم. دست کردم در کوله پشتی و به تصادف کتابی را بیرون کشیدم. حل المسائل ژنتیک!!! وای در این شب سرد و در این نور کم حوصله اینرا نداشتم. دوباره کتاب را از سرمایی که بر او مستولی بود در کوله پشتی پناه دادم و گفتم که راحت بخواب!!!

نگاهی به دور و اطراف انداختم. سوزن بان گفته بود که مسیر ها را برف گرفته و ممکن است قطار ها تاخیر داشته باشند.

کم کمک داشت پلکهایم سنگین می شد. حتی صدای دور سگها هم دیگر یارای بیدار نگاه داشتنم را نداشت. خوب یادم هست پلک هایم را بستم و خواستم هوشیار بخوابم....

وه. چقدر نور نارنجی درون واگنهای قطار از بیرون و در سرمای برف خیز؛ زیبا بود و نوید گرمی را می داد. خوشحال شدم. یکی از در ها باز شد و مامور قطار به پایین آمد و گفت: مسافری؟ جلو رفتم و گفتم آری. چرا اینقدر تاخیر؟ گفت: مسیر آهن برف گرفته بود. در بین راه نیز خیلی از مسافرین که از ماندن در ایستگاه خسته شده بودند از سفر باز ماندند؛ خوشا به حال تو که تحمل کردی و ماندی. کوپه خالی در اختیار توست. نمی دانستم چطور خوشحالی خودم را ابراز کنم که مسافران بیدار نشوند!!! آری من به قطار زندگیم رسیده بودم !!

وای!!! دلم نمی خواست سوار شوم تا اول همه نورهای نارنجی ای که از پنجره های قطار به طور مورب بر برفها می تابیند و  منظره وهم انگیزی را برایم تداعی می کردند ببینم. اما وقت تنگ بود.اینرا صدای صوت قطار به من یاد آور شد!!

دویدم و کوله پشتی و ساکم را برداشتم. بازهم چشمم به همان جغد بالای شیروانی افتاد. آری باز گشته بود و من را نگاه می کرد. لبخندی تحویلش دادم و به طرف پلکان قطار به  راه افتادم. اما پلکان از یخ زدگی لیز بودند. پایم پیچ خورد و به شدت بر زمین خوردم.حتی یادم هست که تقلای مامور قطار نیز در گرفتن دستم بی نتیجه مانده بود.

ناگهان چشم هایم را باز کردم. وای چه می بینم.همان ایستگاه!!! یک صبح سرد زمستانی در روز ۱۰ اسپند ماه. خدایا چه شده؟ قطار کجاست؟ آن مامور قطار...؟ نور های زرد؟

وای خواب ماندم!!!!!!!!

شاید قطار هنوز نیامده. دویدم تا از مسئول ایستگاه که تازه از خواب بیدار شده بود؛ بپرسم. گفت مگر کر بودی که صدایش را نشنیدی؟ با آه گفتم  شاید. شاید هم کر ؛ هم کور و هم شوم و در آخر مسخ شده!!!

با چشمانی که اشک در آنها حلقه زده بود برگشتم تا کوله و ساکم را بردارم ؛دلم برای آنها نیز سوخت!! نگاهم افتاد به بالای شیروانی.

تقلای عجیبی داشتم در پیدا کردن آن جغد!! به چراغ چشمک زن اول ایستگاه نگاه کردم. بله جغد بالای آن نشسته بود.عجیب بود که در روز بیدار مانده بود؛ زیرا که آنها روزها می خوابند!!!

به طرفش رفتم. زیر چراغ ایستادم. به بالا خیره شدم. چشمان ترک خورده جغد به من می خندید. وای چقدر ساده بودم که فکر می کردم او هم از ترکیب رنگ لباسهایم خوشش آمده!!! پیاده به طرف خانه به راه افتادم. دیگر حتی صدای زیبای فشرده شدن برفها به زیر کفش هایم نیز برایم وهم انگیز نبود. احساس کسی را داشتم که در اطراف خانه خدا به او می گیوید الهم لک لبیک و خدا در جوابش می گوید لا لبیک لا لبیک. از خانه من برو!!! حس عجیبی است. حس شاگرد محبوبی را داشتم که با تمام محبوبیتش نزد استاد؛ استاد او را به دلیل نا معلومی از کلاس اخراج می کند!!! دلم برای معصومیت آن شاگرد سوخت!! شاید حق با خدا و استاد بود.نمی دانم!!! امیدم نا امید شده بود!!!

از آن روز خیلی می گذرد. من باز هم مسافرم. می گویند قطار نزدیک است که به ایستگاه برسد. باز هم برف همه جا را سپید پوش کرده؛ من بازهم روی همان نیمکت هستم با کوله و ساکم ولی باید تا بهمن ماه همینجا بمانم. چشمانم را می بندم تا دیگر  چشمم به آن جغد نیافتد و  فکر کند خواب هستم!!! از سرما هم به خود نمی لرزم چون گرمای امید مرا داغ کرده و تاریکی هم اثری ندارد.

به خودم قول میدهم ایندفعه سوار شوم. حتی اگر نتوانم وارد قطار شوم خود را از پله آویزان می کنم.باید مرا به آن راه بدهند!!

من باید با آن راهی شوم!!! هر چقر هم که تاخیر داشته باشد....

نوشته شده در شنبه 24 شهریور 1386 و ساعت 03:09 ق.ظ توسط : شنتیا
ویرایش شده در شنبه 24 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ


¿خواب به چشمانم نمی آید...
پنجشنبه 22 شهریور 1386

-------------------------------------

نگرانم!!! با تمام حوصله و صبری که در گذراندن سختی ها به خرج میدهم اما بازهم نگرانم!!

تحملم زیاد است. هر چقدر هم سخت باشد اگر بدانم آخر سختی ام به خوشی می انجامد باز هم تحمل خواهم کرد.لااقل این را به خودم ثابت کرده ام. اما نمی دانم چه خواهد شد؛

خود را برای سخت ترین روزهایم آراسته ام.

آری این پاییز سخت ترین پاییز عمرم خواهد بود و باید غم دوری و غربت را به دوش کشم.

میخواهم بی خوابی و مشقت را از همین حالا تجربه کنم .

دلم برای خرجی که خواهم کرد نمی سوزد اما برای خودم می سوزم که شاید امیدم واهی باشد!!! برای پدرم هم که به تلاشم امید بسته!!

یادم به گفته ی خودم افتاد : امید آخرین سلاح این روزهاست!!! گاهی فکر میکنم این جمله ام خیلی شعاری است ....شاید... نمی دانم...

مثل اینکه سر نوشتم را با این شاید و اما و اگر پیوند داده اند....

آری آخر دنیا نیست اما برای من طوری شده که آخر و اول دنیا یکی است و فرقی نمی کند.

باید این راه را بروم؛ فقط همین یک راه پیش رویم است... باید بتوانم... باید باید باید باید باید باید و ....

آه که چه جمله ی سختی است این باید. نه!!! خودش سخت نیست؛ عمل به آن سخت است.

نمی خواهم بعدها  حسرت بخورم که چرا به بایدم عمل نکرده ام. سختی و رنج میکشم؛ این انگیزه خوبی است تا دیگر امیدم واهی نباشد...

آری دیگر امیدم واهی نیست...

نه بی خوابی و نه مشقت و نه غمها؛ هیچ کدام دیگر نمی توانند امیدم را واهی کنند...

اما باز نگرانم.....

خوابم نمی برد.....

خدایا باز هم بالونم را که سیاه شده قرمز کن؛ دلم هوای آسمان هشتم را کرده....

نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور 1386 و ساعت 07:09 ق.ظ توسط : شنتیا
ویرایش شده در پنجشنبه 22 شهریور 1386 و ساعت 08:09 ق.ظ